سيد محمد باقر برقعى

116

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مست نشاطم كن آن‌چنان‌كه ببينند * عقل به ميدان عشق ، زار و زبون است لذّت و شورى اگر كه هست به دنيا * لذّت ديوانگى و شور و جنون است جملهء ذرّات ، مست بادهء عشق‌اند * آنچه كه در عرصهء شهود و كمون است گوش ، دلى را كه باز شد ، بنوازد * شور و نوايى كه در جهان درون است در دوجهان جز حديث عشق « خليلى » * قصّه و افسانه است ، مكر و فسون است معراج روح اى از ازل فتاده به دستت زمام دل * وى تا ابد بود سر زلف تو دام دل مست شراب وصل ، حريفان و من خموش * نوشم نهان به ياد لبت خون ز جام دل چهرت چو مهر ، ديده فرودوزد از نگاه * كو چشم دل كه روى تو بيند به كام دل بنيان كائنات به عشق تو استوار * ذرّات در طرب به هواى پيام دل عشق عاقبت به عقل بچربيد و شد از آن * فضل و كمال و دانش و انديشه دام دل زينت گرفت دفتر خلقت ز نام عشق * سرلوحهء كتاب طبيعت ز نام عشق حالات عشق چون كند احساس آنكه هست * مفتون عقل خويش و نداند مقام دل اخلاص و صدق آر ، پس آنگه قدم گذار * از بهر استلام به دارالسّلام دل